چیزی نیست، فقط خریتم بدجور عود کرده. این قرص ها هم که کاری از دستشان بر نمی آید. تو هم که...راستی نیامده ام نامه ی عاشقانه بنویسم، از این بی تو می میرم های الکی و بی خودی. تو که عاشقانه های من را می شناسی، سیاه و لجن مال. از آن عشق های افلاطونی و پاک نیست. اصلاً گاهی به بیشرمانه ترین شکل ممکن لذت می برم نگاهت کنم و فکرهای اروتیک در سرم بپرورانم. بگذار هر کس هر چیز که می خواهد بگوید. بین خودمان بماند، من این یارو افلاطون را نمی شناسم اما می گویند پشت سرش حرف زیاده بوده. این چیزها را گفتم که بگویم اگر بروی هم هر چند سخت اما فراموشت می کنم. مجنون نمی شوم که سر به بیابان بگذارم. مجنون را هم نمی شناسم. اما حتماً حسرت می خورم برای خاطره هایی که شکل نگرفت، برای لحظه های خوبی که می توانست بین ما باشد و نشد. شاید توی دلم به تو فحش هم بدهم که چرا رفتی، چرا خطر نکردی و ترسیدی، چرا خریت نکردی! و حتی به خودم، که چرا تنهایی ام را ول کردم، چرا خطر کردم و نترسیدم و چرا خریت کردم! حتماً دلم هم برایت تنگ می شود، نمی دانم شاید اولش بیشتر و بعد کمتر. می دانم با اینکه می توانم کم کم همه چیز را به حالت قبل برگردانم اما باز هم خیلی چیزها تغییر می کند. ببین! اینها حرف های عاشقانه نیست. حرف هایی نیست که از جنس رویاهایمان هم باشد. من حالم از تکرار رویاهایی که هیچوقت قرار نیست اتفاق بیفتد بهم می خورد. اینها چند کلمه حرف است که حتی قرار نیست تاثیر خاصی هم روی کسی بگذارد. قرار نیست هر کس اینها را می خواند دو نفر عاشق را در کنار هم تصور کند که به شکلی رویایی زندگی می کنند که یا آخر داستانشان غم انگیز است و بهم نمی رسند و یا به شکل فیلم های هندی همه چیز خوب تمام می شود. ما که توی داستان زندگی نمی کنیم، هر چند داستان خودمان را داریم، رویاهای خودمان را داریم. بگذار هر کس این نوشته را می خواند بداند این وصله ها به ما نمی چسبد. ما فقط می خواهیم کمی از این زندگی بیمارگونه فاصله بگیریم. می خواهیم مثل بیمارهای لاعلاج نباشیم و هر روز صبح که چشمهایمان را باز می کنیم، از اینکه هنوز زنده ایم حالمان بد نشود. ما که می دانیم عقده ای هستیم و گاهی انقدر خودخواه که همدیگر را به خاطر خودمان می خواهیم و نه فقط به خاطر خودش. حتی هم آغوشی هایمان هم فقط برای فراموش کردن خیلی چیزهاست و نه برای یادآوری. بگذار همه ی اینها را همه بدانند، چه فرقی می کند، ما که تظاهر نکردیم به پاک بودن. ما که نخواستیم چیزی باشیم که نیستیم. ما، هم دو آدم معمولی هستیم و هم دو آدم خاص! بین این دو زیاد فرق نیست، زندگی را چه زیادی جدی بگیری و چه زیادی شوخی نتیجه اش یکی ست! هر دو خسته کننده می شود. درست مثل همین نوشته که دارد خسته ام می کند. حتی در آخرش نمی توانم نامت را بیاورم مبادا دوست نداشته باشی. فقط یک کار کوتاه می نویسم، مناسب حال این روزهایم و بعد فقط منتظر می شوم تا شمارش جوجه های آخر پاییزمان تمام شود شاید شاهنامه آخرش خوش باشد!
چند وقتی ست
در خواب هایم
حتی در بیداری
دختری را می بینم
که بدجور شبیه توست
و مردی که اصلاً به تو نمی آید
می ترسم!
کابوس های من
همیشه زود تعبیر می شوند.
پ.ن: سعی می کنم خیلی زود پست بعد را که هم مخاطب عام خواهد داشت و هم خاص آماده کنم. این پست را بعد از نزدیک به ۸ ماه نوشتم. امیدوارم اینبار مثل دفعه های قبل نباشد چون خودم دوست دارم خیلی زود بنویسم. دوستان را از هر طریق که شد با خبر می کنم، اگر حوصله کنم تک تک هم در وبلاگ دوستان خبر رسانی خواهم کرد. در پست بعد، روند قبلی وبلاگ را (البته با کمی تغییر) در پیش خواهم گرفت. با شروع به کار دوباره ی وبلاگ، دوستانی که وبلاگشان را لینک نکرده ام و یا آدرس وبلاگشان را تغییر داده اند، می توانند به من اطلاع بدهند تا لینکشان کنم. من که در این مدت لینکی را حذف نکرده ام اما اگر دوستان به علت دوری من از فضای وبلاگ نویسی لینکم را از وبلاگشان حذف کرده اند، می توانند دوباره وبلاگ را لینک کنند. ممنون از همه ی دوستان. بقیه ی توضیحات و حرف ها بماند برای پست بعد. همه چیز بستگی دارد. تعجب نکنید، همین، فقط بستگی دارد!
"مسعود فخرپور"
هی زور زدم همین بودن نصفه و نیمه رو هم حفظ کنم، نشد. دوست ندارم زیاد در مورد دلیل این رفتن توضیح بدم، فقط اگه کلیشه نباشه باید بگم خیلی وقته که حالم خوب نیست، با این وضعیت دیگه نمی تونم بمونم. همیشه حرف واسه گفتن زیاد داشتم و دارم، یک دفتر پر از شعر و داستان های کامل و نیمه کاره و همینطور حرف های تاریخ گذشته و نگذشته که هیچوقت گفته نشد. تو این پنج سال همیشه روزهایی بود که خسته می شدم، کم می آوردم و بی خداحافظی می رفتم. یادم نیست تا به حال چند بار وبلاگ هام رو حذف کردم و دوباره برگشتم و حتی تا جایی که مطالب رو داشتم برگردوندمشون اما با تمام این ها همیشه در حال رفتن بودم. انگار تمام این سال ها تمرین رفتن بود. حالا بعد از چند سال یه خورده رفتن رو یاد گرفتم. این بار بیشتر و بهتر بلد شدم برم. اینجا رو، این دنیای مجازی و دوستی هاش رو بیشتر از دنیای واقعی دوست دارم. رفاقت های چند ساله ای که حتی خیلی هاش هنوز ادامه داره. می دونم فاصله گرفتن از اینجا برام سخته و تو تموم این سال ها فهمیدم که نمی تونم واسه همیشه اینجا رو ترک کنم اما مجبورم تا جایی که می تونم از اینجا فاصله بگیرم و دور بشم. تموم این سال ها دور شدن اجباری بود از چیزها و کسایی که دوستشون داشتم و دارم. سعی می کنم همین دور و برها باشم، مثل گذشته بی ردپا و یه وقتی اگه لازم بود و شد اثری و ردپایی، شعری هم اگه بود بی سر و صدا همین گوشه و کنارها میذارمش تا خونده بشه. می دونم چند وقت دیگه اینجا هم کاملاً فراموشم می کنه، مثل تموم کسایی که کم کم فراموشم کردن. حتی کسایی که نزدیک ترین دوستم بودن وقتی دیگه نباشم سراغی هم ازم نمی گیرن. انگار باید همیشه و مخصوصاً حالا با تموم گرفتاری هایی که آدم ها دارن یادآوری کنی که هستی وگرنه فراموش می شی. شاید دیگه اینم مهم نباشه، حداقل اینطوری کمی دلبستگیم رو به اینجا از دست می دم و می فهمم که اینجا هم انقدرها با دنیای بیرون فرقی نداره. واقعاً سخته اسم تموم دوستایی که تو این مدت همیشه و خیلی هام شاید تو یه مقطع کوتاهی با من همراه بودن رو بنویسم، پس به طور کلی از همه ی دوستای عزیزی که تنهام نذاشتن و حتی کسایی که بودن و به هر دلیلی رفتن تشکر می کنم. شاید روزی بتونم نیمه کاره های دفترم رو کامل کنم، شاید یه روز بتونم خودم رو ادامه بدم و شاید تو روزهایی بهتر وقتی که خوب شدم برگردم، اگه تا اون روز تو دنیا و همینطور یاد کسی مونده باشم.
در ادامه چند تا یادگاری ناقابل از همون دفتری که مثل خودم بیشترش نیمه کاره است:
***
شب که باران می بارد هیچوقت منتظر رنگین کمان نباش.
***
"کلیشه" یا "دست نوشته های یک روشنفکر نما"
بی مقدمه بودن خود مقدمه ای ست برای تمام چیزهایی که وجود ندارند ولی هستند یا نیستند ولی وجود دارند و تو به کلیشه ای ترین شکل ممکن شبیه همه چیز هستی و در عین حال شبیه هیچ چیز نیستی. تو کامل ترین ناقص یا ناقص ترین کاملی، شبیه دفتر مشقی هستی که هیچوقت هیچکس برایم نخرید، مثل تصویر عجیب ظرف شستن زنی زیر باران می مانی، مثل بغض یک زن بعد از هم آغوشی با یک غریبه، مثل لحن قراردادی رابطه ها یا خوابیدن روی سنگفرش های سرد، مثل وقتی که کسی برای همیشه می رود، شبیه دوستت دارم در دیرترین لحظه و یا شبیه آخرین خنده ی یک انسان قبل از مرگ هستی و من که متناقض ترین پارادوکس یا پارادوکسی ترین تناقض هستم با تو در ترازو الاکلنگ بازی می کنم و گاهی ناخوداگاه سبک می شوم و هوس می کنم تمام فیلم های معرکه را کنار بگذارم و فیلم های مزخرفی را نگاه کنم که به احمقانه ترین شکل ممکن مخاطب را خنگ فرض می کنند و یا به جای موسیقی های خوب، آهنگ های افتضاح با صداهای فالش و شعرهای جلف را گوش کنم. یک جور احساس دلتنگی برای جاهلیت یا هر اسمی که روی این حس یا رفتار می شود گذاشت. اگر این تناقض پنهان یا به نوعی آشکار نبود، هیچوقت بی مقدمه، مقدمه چینی نمی کردم که دوستت داشته باشم. به جاهلیت که بر گردیم داش مشتی می شوم و گرت و خاکی به پا می کنم تا جوجه فکلی ها و بچه فیفیل های دور و برت تا آخر عمر جرات دست درازی و حتی چپ نگاه کردن به تو را نداشته باشند. به همین تناقض قسم انقدر احمق شده ام که...که...راستی احمق شدن که "که" ندارد. همین، انقدر احمق شده ام که "که" ندارد.
***
ما همه حیوانیم تا وقتی که خلافش ثابت شود.
***
سه روزه من رو آوردن اینجا، هم سرده، هم خیس. رو زمین پر از چرک و کثافته، حتماً قبل من خیلی ها اینجا بودن. این دکترها که درست به آدم جواب نمیدن. یه روز به هوای این که یه راه چاره ای واسه این زخم های کوچیک و چرکی پیدا کنم و از این وضعیت خلاص بشم رفتم مطب یه دکتری، فکرشم نمی کردم کارم به اینجا بکشه. معاینم که تموم شد چیزی نگفت فقط با تلفن به منشی گفت: "خانم فعلاً مریض نفرست من یه کاری دارم." بعدشم بلند شد و داشت از اتاق می رفت بیرون که پرسیدم: "دکتر ببخشید، دارو برام نمی نویسید؟" چیزی نگفت، فقط یه نگاهی به من کرد و از اتاق رفت بیرون. خیلی تعجب کردم. یعنی چه؟ خب اگه کار داره من چرا باید اینجا منتظرش بشینم؟ خب نسخه ی منو می داد می رفتم دیگه. عجب آدمایی پیدا میشن، حالا چون درس خوندن و دکتر شدن فکر می کنن باید با مردم بد برخورد کنن، اونم به خاطر این که مردم بهشون نیاز دارن.
هی این فکرا و حرفا از ذهنم می گذشت و تو دلم می گفتم که دکتر برگشت اما با دو نفر دیگه که مثل خود دکتر با روپوش بودن اما دستکش و ماسک هم داشتن. همین که اومدن تو بی مقدمه دستای من رو گرفتن و به زور بلندم کردن، منم مقاومت می کردم و هی می گفتم چی شده؟ چرا اینجوری می کنید؟ اما هیچ جوابی نمی دادن. هر چی داد زدم و به دکتر گفتم آخه به من بگید چی شده؟ هیچی نگفت. هر جور که شده من رو بردن. مردمی هم که تو سالن انتظار بودن همینجوری خیره من رو نگاه می کردن بدون این که چیزی بگن. من رو انداختن تو یه ماشین که شبیه آمبولانس بود اما معلوم نبود واسه کجاست. دست و پام رو محکم بستن، اون دو نفر هم مراقبم بودن. ماشین که وایستاد و پیادم کردن اصلاً نمی دونستم کجام. یه جایی بود شبیه زندان، پر از سلول های کوچیک و کثیف، خیلی بوی بدی هم میومد. شوکه شده بودم، هی با خودم می گفتم اینجا دیگه کجاست؟ چرا منو آوردن اینجا؟ میخوان چیکارم کنن؟ بردنم به یه سلول که رو درش فقط یه حفاظ کوچیک بود، مثل انفرادی، اصلاً خود انفرادی بود. وقتی می خواستن بندازنم تو سلول از ترس داد می زدم و می گفتم لامصبا چی کار می کنید؟ مگه شما آدم نیستید؟ حداقل بهم بگید چی شده؟ اما بازم انگار نه انگار، انداختنم تو و در رو بستن. تو این سه روز فکرای زیادی به سرم زده اما فکر کنم درست ترینش اینه که من به یه مریضی واگیردار که دارویی هم نداره و لاعلاجه مبتلا شدم. از زخم ها و چرک های کف زمین معلومه که کسایی مثل من اینجا بودن. نمی دونم مردن یا... حتماً مردن، مگه اینجا میشه زنده موند؟
***
فهم کوچه را با بچه هایش
می سنجند
روزی که با مادرهای
دست به دست شده
شروع می شود
با پدرهای حامله
تمام خواهد شد
***
از خواب که بیدار شدم، تقریباً ظهر شده بود اما خونه خیلی ساکت به نظر میومد. آخه حمید همیشه وقتی از خواب بیدار میشد انقدر سر و صدا می کرد تا آخر منم از خواب بیدار بشم. بعدشم کلی سر به سر میذاشت و همیشه می گفت فکر کن دانشگاه هم که تموم بشه من و تو باز بخوایم با هم زندگی کنیم. نمی دونم اون همه انرژی رو اونم اول صبح از کجا می آورد. من که هیچوقت نتونستم باهاش کنار بیام، منتظر بودم اون دو ترم هم زودتر تموم بشه و برم پی کارم و از دستش خلاص بشم. اما واقعاً کجا رفته بود؟ با خودم گفتم نکنه...نکنه واقعاً همون کاری که دیشب گفت رو بخواد انجام بده؟ باید مطمئن می شدم به خاطر همین لباس پوشیدم و سریع از خونه زدم بیرون اما همین که جلوی در رسیدم اون چیزی رو که ازش می ترسیدم دیدم. تمام راه پله رو خون گرفته بود. باورم نمیشد بعد از اون همه حرفی که باهاش زدم بازم کار خودش رو کرده باشه. حالا حتماً بین همه ی همسایه ها هم پخش شده بود. ردخون از پشت بوم تا پایین رفته بود به خاطر همین سریع رفتم سمت پشت بوم اما حمید اونجا نبود. حتماً برده بودش پایین. وقتی رسیدم پایین دیدم دیگه کار از کار گذشته، همه اهل محل جمع شده بودن. از چهره حمید میشد فهمید از کاری که کرده راضیه اما یکی نبود بهش بگه تو که با پول شهریه ی دانشگاه دوست بدبختت گوسفند نذریت رو خریدی چرا رو پشت بوم قربونیش کردی؟!
***
دست اندخته اند گردنم تا بهانه ای باشد که در عکس برایم شاخ بگذارند.
***
"فاسق"
توی کوچه
سیگاری من را می کشد
در خانه
زنی دارد می رقصد
و روی تخت یک نفر منتظر است
باید به زن رقاصه ام برسم
و معشوقش که...
فردا کنار دو قبر
سیگاری می کشم
***
عروسک ها را کسی جدی نمی گیرد. حتی بچه ها هم وقتی از یک عروسک خسته می شوند یا آن را خراب می کنند یا کنار می گذارند. فاحشه ها اینطوری شروع می شوند.
***
تمام فضای حمام را خون گرفته بود. ترسیده بودم اما حسی شبیه به جنون هم با آن همراه بود. گرمای خون با سردی آبی که از دوش خارج می شد مخلوط شده بود. توی ذهنم مدام این جمله تکرار می شد "تنها مرگ است که دروغ نمی گوید." دوست داشتم کاری کنم که خون زودتر بند بیاید اما هم نمی شد و هم این که حس خوب خلسه، حس بین این جهان و آن جهان بودن نمی گذاشت. به هر حال این را می دانستم که نمی خواهم بمیرم. هنوز خیلی کارها بود که دوست داشتم انجام بدهم. تصاویر زیادی از جلوی چشمم رد می شد. خاطرات دور و نزدیکی که داشتم. نه، نباید تمام می شد، این پایان خوبی نبود. هر طور شده تکانی به خودم دادم و با فشار آب سرد جلوی خون ریزی را گرفتم. همانجا روی کاشی های خونی و سرد حمام افتادم. صدای آب بود و آهنگ Coming back to life که توی گوشم تکرار می شد.
***
خبر بدی شنیده ام. همین دیشب یک نفر می گفت همه ی آدم ها یک روز می میرند.
***
من رو چند روز دیگه از اینجا می برن. میگن یه اتاق ساکت و آروم بهم میدن با یه تخت که نمی دونم دم پنجره باشه یا نه؟ اونجا هر روز یه مشت قرص به آدم میدن، خبرش بهم رسیده کسی زیاد اونجا دووم نمیاره.
***
من به این شهر مشکوکم، به دهان تک تک آدم ها، به قدیسه ها، حتی به خودم و درستی شک هایم.
***
کاش فاحشه بودی، مثل همان زنی که هر روز روی صندلی گوشه کافه می نشست و آرام آرام سیگارش را دود می کرد و با آن فندک zippo نقره ای رنگ بازی می کرد. هنوز غمگینی صورت اش را به خاطر دارم. اگر جای او بودی شب ها خوب نمی خوابیدی. من فاحشه ها را دیده ام هیچ کدام شان حال و روز خوبی ندارند. به خاطر همین هنوز هم باور دارم که تنها فاحشه ها معنی عشق را می فهمند و این روزها تنها باید فاحشه ها را دوست داشت. اینجا فقط فاحشه ها مقدس اند.
***
تلخ شده ام مثل موشی که مرگ خورده است.
***
چسبیده ام به در
به دیوار
به این اتاق
به تنهایی
به من می چسبد
چای در هوای تو
اخم می کنی
حرص می خورم
تلخ می شوم
بدجور با چای می چسبی
اصلاً به جهنم که دیابت دارم
"قند فراوانم آرزوست"
***
زندگی توجیه واقعیت هاست.
***
هزار و سیصد و مرگ
حتی فلسطین هم بلد نیست
به اندازه ی تو اشغال باشد
***
مجله الکترونیکی شعر "وازنا" (بهمن ۸۹) با یک شعر از من:
ماهنامه ی اینترنتی "ماندگار" شماره "۸۳" (بهمن ۸۹) با یک شعر از من:
***
آخر پست قبل نوشتم سعی می کنم این بار زود به زود به روز کنم و اگه این اتفاق نیفتاد میشه احتمال داد دوباره دم دمی شدم و به کم راضی نشدم و حالا می نویسم که نتونستم به همین کم راضی بشم. می خوام آخر این پست چیزهایی رو بگم که گر چه تکراریه و توی همه ی این سال ها کم و بیش توی نوشته هام بوده اما هیچوقت انقدر مستقیم حرف نزده بودم، دلم می خواد قبل از رفتن یه سری حرف ها رو بزنم. از ته دل آرزوی پیروزی می کنم برای مردم کشورم، واسه اونایی که هیچوقت نتونستن ظلم رو تحمل کنن، برای همه کسانی که خودشون رو نفروختن، واسه همه آدم هایی که احمقانه سرشون رو ننداختن پایین و اعلام بی طرفی نکردن تا هر چقدر زدن تو سرشون و هر چقدر تحقیرشون کردن هیچی نگن اما به جاش تو تاکسی سر ۲۵ تومن دعواشون بشه و سر چیزهای کوچیک همون تو سری های خورده رو بزنن تو سر همدیگه و کاری نداشته باشن که کی باعث این مشکلات شده و داره ما رو می بره عقب، واسه کسایی که نرفتن طرفدار حکومت بشن تا به نون و نوایی برسن، واسه همه ی اون هایی که وقتی می دیدن دارن مردم کشورشون رو تو خیابون می زنن و می کشن نگفتن هر کی تو این موقعیت بره بیرون خریت کرده و واسه همه ی اونایی که ترس خودشون رو توجیه نکردن و وجدانشون بیداره و کلاً برای همه ی آدم هایی که دغدغه ی آزادی دارن. همیشه سعی کردم تو این وبلاگ و وبلاگ های قبلی حرف هایی رو که دوست دارم بزنم ولی مطمئناً خیلی از حرف ها به دلایل مختلف ناگفته مونده مثل تموم چیزهایی که توی این سال ها باید برآورده می شد و نشد و تبدیل شد به عقده هایی که هر روز روی هم جمع می شدن. شاید گفتنش درست نباشه اما من مثل خیلی های دیگه تصویری از شادی ندارم، هیچوقت دوست نداشتم ادای آدم های دردمند رو بازی کنم اما وقتی درد هست که نمیشه نادیدش گرفت و هیچی نگفت. من حتماً با خیلی از آدم هایی که حتی از لحاظ سیاسی خط فکریمون یکیه اختلاف نظرهایی دارم اما همیشه به کسایی که وجدان بیداری دارن احترام میزارم. ایمان دارم که بالاخره یه روز به آزادی می رسیم و هیچوقت خون کسایی که واسه آزادی جون خودشون رو از دست دادن و همینطور رنج کسایی که توی این راه شکنجه و زندان رو تحمل کردن و می کنن بی ثمر نیست. شاید من اون روز رو نبینم، شاید به هر دلیلی نباشم اما آرزوی قلبی من دیدن روزیه که آدم هایی نتونن تفکر چوپان و گوسفندی رو بر جامعه حاکم کنن و آدم ها رو به خفت و خواری بکشونن. می دونم ضربه هایی که از هر لحاظ به این مملکت وارد شده خیلی شدیده اما قابل جبرانه، به شرطی که این کشور رژیمی داشته باشه که راه اصلاح رو از هر لحاظ برای مردم و کشور باز کنه. من انتقاد های زیادی به مردم کشورم دارم که البته این انتقادها به خودم هم بر می گرده، انتقاد هایی که بیشترشون انتقاد به فرهنگ حاکم بر جامعه ست و فکر می کنم چیزی که بیشتر از همه توی این سال ها ضربه خورده همین فرهنگ باشه اما فکر می کنم توی این موقعیت بهترین راه اینه که کل جامعه تمرین کنن تا بتونن اختلاف ها رو کنار بذارن و واسه رسیدن به یک هدف واحد تلاش کنن، چون بعد از رسیدن به هدف اصلیه که می تونیم اصلاحات رو شروع کنیم، نه توی این شرایط که حکومت هیچ راه اصلاحی باقی نذاشته و کوچک ترین صدای مخالفی رو تحمل نمی کنه. ادامه ی این شرایط یعنی تباه شدن بیشتر این کشور و مردم. بازم می گم ایمان دارم که هیچ ظلمی و ظالمی موندنی نیست و حتماً این کشور روی آزادی رو می بینه، فقط امیدوارم واقع بین باشیم و به همدیگه به دید دشمن نگاه نکنیم، باید قبول کنیم که خیلی از ما به زبون با هم دوستیم و خیلی وقت ها در عمل جور دیگه ای هستیم، باید خودخواهی رو کنار بذاریم و فقط به فکر خودمون نباشیم چون در کنار هم ما می تونیم پیشرفت کنیم. گرچه آروزی من اینه که روز آزادی کشورم رو به چشم ببینم و دوباره برگردم اینجا اما همونطوری که گفتم به احتمال زیاد اون روز من نیستم. من تنها به امید آزادی و به امید روزهای خوب زنده ام. شاید این رفتن یه جور تسلیم شدن به نظر بیاد اما من هدفم رو ادامه میدم، فقط اینجا نمی تونم بمونم و جور دیگه ای مسیر رو طی می کنم. ببخشید که طولانی شد اما حق بدید چون دوست داشتم دم رفتن یه سری از حرف های ناگفته رو بگم. روزهای خوب رو فراموش نکنید.
" مسعود فخرپور"
بالاخره بعد از ۷ ماه این وبلاگ به روز شد. نه این که توی این مدت حرفی واسه گفتن نداشتم، اتفاقاً به اندازه ی تمام لحظه های نبودنم حرف دارم. هیچوقت عادت نداشتم خیلی راجع به خودم و حتی خیلی از اتفاق هایی که میفته و جزء دغدغه های فکری منه، تو وبلاگ بنویسم. شاید بیشتر به این خاطر بوده که به دیگران بیشتر از خودم احترام می ذاشتم. قبلاً همه چی رو تو شعر و داستان و... می گفتم ولی از این به بعد چند خطی هم جور دیگه می نویسم و اگه فقط یه نفر هم بیاد و این وبلاگ رو بخونه بازم می نویسم. همیشه تغییر رو دوست داشتم و فکر می کنم تو این مورد دیگران هم بدشون نیاد. در ضمن قبلاً که طولانی می نوشتم خیلی از دوستان گله می کردن که اگه کوتاه تر بود بهتر میشد و من سعی کردم پست های وبلاگ رو کوتاه تر کنم اما اگه از این به بعد مثل قبل طولانی نوشتم من رو ببخشید، چون فکر می کنم با توجه به این که من دیر به دیر به روز می کنم این مقدار طولانی به حساب نیاد. دوست دارم همیشه دستم پر باشه و چیزی برای گفتن داشته باشم. گرچه خیلی لازم نیست این رو بگم اما مجبور نیستید کل مطالب رو یک جا و توی یک روز بخونید. برای این که خسته نشید، بهتره هر بار که وقت داشتید یه قسمت از پست رو بخونید. (اینم از مزایای تغییر، توصیه های ایمنی هم به وبلاگ اضافه شد! لطفاً جدی بگیرید!)
***
" ناقص الخلقه"
وقتی نشنیده ام گرفتی
رویای ناقص الخلقه ات
عقده شد
و سبزم کرد در خیابانی
که من را کاشتی
تو که فروغ نیستی
حالا دستهایت را هم بکاری
هیچوقت سبز نخواهی شد
***
این مدت مثل همیشه فقط درد بود و درد، اگه یه وقت هایی هم چیزی پیش میومد که باعث خوشحالی میشد خیلی طول نمی کشید، بعداً به موقع از دماغم در میومد. هیچ وقت نتونستم خودم رو گول بزنم، حتی نشده یه خورده تو خیال خوش باشم و بعداً ضدحال نخورم.
خیلی وقته که خیلی ها بهم میگن: "مسعود سرتو بنداز پایین و زندگیتو بکن." زندگی؟ من تا حالا فکر می کردم اسمش گه خوردنه، نه زندگی، این اسم خیلی واسم غریبه ست. شاید هم اونا راست میگن و به قول اونا معنی گه خوردن رو وقتی بفهمم که یه بلایی سرم بیاد (یعنی بیارن).
با همه ی اینا فکر می کنم جامعه ای که مردمش آدم خوب رو احمق و کار خوب رو احمقانه توصیف می کنن باید فاتحه ش رو خوند.
***
" تاب"
عباسی پارک را هل می دهد
تاب می خورد و من می خوانم
خدا من را می افتد وسط گرگم به هوایی می شوم
برعکس دختری که اتل متل تولوله ی تفنگ
قایم باشک بازی می کند
و من پاهایم ورچیده می شود
از اینجا ردپای خدا می افتد در خواب هایم
چند گاو را خورده می شوم
و در عزاداری به ساز خودشان برایم عربی می رقصند
حالا به عکس های قد کوتاه که نگاه می کنم
فقط دلم تاب می خواهد
***
٪۹۹ مطمئنم که معنی "terrible" میشه "ترسناک"، اون ۱٪ هم واسه اینه که هیچ چیز مطلق نیست، شاید یه روز یه جایی به "اره" بگن "ترسناک" و به "ترسناک" بگن "اره"!
مثال۱: پسر اون ترسناک رو بیار می خوام این درخت رو قطع کنم!
مثال۲: چه قیافه ی اره ای!
***
کلاغ ها را پدربزرگ به مزرعه راه داد
از همان روز بود که تقویم خانه زمستان شد
و محصول هر سالمان سهم کلاغ ها
بعد از آن پدر هم حریفشان نشد
فقط هر روز زیر لب چیزهای می گفت
و مادر برای مرگشان دعا می کرد...
اما من قول می دهم مترسک باشم
***
خیلی سخته جایی زندگی کنی که وقتی می خوای راست بگی یا کار درست رو انجام بدی حتی بهترین دوستت هم بهت بگه تو این جامعه نباید راست گفت و معنی این حرف یه جورایی اینه که خودت نباش. اونوقت بیشتر از همیشه دلت میگیره و احساس تنهایی می کنی. وقتی یه جورایی دارن بهت میگن احمق، هالو یا هر چیز دیگه ای تو این مایه ها. بهت میگن نقش بازی کن، ظاهر سازی کن، چون همه این کار رو می کنن. سخته با یه مشت آدم سر و کله بزنی که فقط فکر ظاهرشونن و این که چطور به نظر میان نه این که چطور هستن. بعضی هاشون یه جوری باهات حرف میزنن که انگار می خوان همین الان انقلاب کنن ولی همین آدمارو یه دوربین بیار جلوشون با یه میکروفون، ببین چه جوری از استکبار جهانی واست حرف می زنن. اگه همین بود که خوب بود، مشکل اصلی اینه که تازه همین آدما که خودشون دارن راهشون رو اشتباه میرن، از تو هم ایراد میگیرن که اشتباه نکن و مثل ما باش و از نظر خودشون راه درست رو بهت نشون میدن. کسایی که خودشون هنوز معنی زندگی رو نفهمیدن، می خوان به تو معنی زندگی رو بفهمونن. خب دیگه، مملکتی که توش تفکر چوپان و گوسفندی حاکم باشه، بهتر از این که نمیشه.
***
-ببخشید، شما روشنفکرید؟
-با اجازه ی شما.
- از آشغالایی که دور و برتون ریختید معلومه!
***
" مدرک جرم"
نمک که به زخمت نپاشند
عادت می کنی زخمی بمانی
برای مجرم بودن حتماً لازم نیست
عریانی ات را با کسی قسمت کنی
همین که کف دستت را بو کنند
فانتزی های بند رخت همسایه را هم می فهمند
حتی رویاهای خیست که چکه می کند
مدرک تمام جرم هایت خواهد شد
می دانی؟!
زندگی همیشه برای آنها که کسی را نکشته اند
گناه سنگینی ست
***
-بابا! خدا وجود داره که مارو مجازات کنه؟
- نه پسرم، خدا وجود داره که یه عده ازش سوء استفاده کنن.
***
واسه همه کسایی که دوستشون داشتم و مجبور شدم ازشون بگذرم، واسه همه کسایی که حتی تو خیابون بر خلاف میل باطنیم از کنارشون رد شدم، واسه همه کسایی که چون دستم به دهنم نمی رسید نتونستم کنارشون بمونم، واسه همه کسایی که حداقل امروز دیگه همه نیستن و من می نویسم همه، واسه اونی که خودش می دونه...می نویسم. متاسفم، دلم می خواست واسه خودمم که شده بمونم. می دونم تو تنها نمی مونی، این منم که مث همیشه همینجوری نفرین شده می مونم چون خودمم و نه چیزی غیر از این.
***
نصف النهار مبدا آشنایی مان یادم نمی آید
فقط می دانم حتی استوای من
یخ های قطبی ات را آب نمی کند
***
- خانم شما اول بشینید من سر چهارم پیاده میشم.
- منم سر چهارم پیاده میشم.
توی تاکسی فقط حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود. همیشه وقتی یه دختر توی خیابون با من حرف می زد، حس می کردم بهم علاقه داره! با خودم گفتم شاید این دختره به منظور گفت که "منم سر چهارم پیاده میشم"، اما حرکاتش توی تاکسی طبیعی بود و هیچ نشونه ای از علاقه توش نبود. پیاده که شدیم، رفت تا از مغازه چیزی بخره. من آروم راه می رفتم تا بفهمم از مغازه که میاد بیرون کجا میره. یه خورده وایسادم و الکی با بند کفشم بازی کردم، جرات نداشتم پشت سرمو نگاه کنم. حس کردم داره میاد، چون خیابون خلوت بود و می تونستم صدای پاشو بشنوم. خوشحال شدم و شروع کردم به حرکت کردن اما بازم کند راه می رفتم که ازم جلو بزنه. وقتی داشت از کنارم رد می شد، نگاهش کردم اما اشتباه کرده بودم، یه نفر دیگه بود. حالم گرفته شد. با ناامیدی پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم داره میاد. دوباره حالم برگشت سر جاش. یه رسید عابر بانک دستم بود که از اول هی با خودم کلنجار می رفتم شمارم رو روش بنویسم و بهش بدم اما چون هیچوقت این کارو نکرده بودم، ترسیدم. دیگه رسیده بودم خونه. یه خورده دم در ساختمون معطل کردم که مثلاً دارم دنبال کلید می گردم. می خواستم ببینم تو کدوم ساختمون میره اما جایی نرفت چون پشت سرم بود. با عجله و دستپاچگی در ساختمون رو باز کردم و رفتم تو، اونم پشت سرم اومد تو. دم در واحدمون که رسیدم گفتم حتماً مهمون یکی از همسایه هامونه، پس بازم یه خورده معطل کردم، اما این بار هم پشت سرم بود. انگار منتظر بود من در رو باز کنم. دیگه کلاً هول شده بودم و نمی دونستم چیکار دارم می کنم. در خونه رو باز کردم و رفتم تو و اون دختره هم پشت سر من اومد تو خونه. زبونم بند اومده بود و نمی دونستم چی بگم. تو دلم همش به خودم فحش می دادم. با خودم گفتم حالا به مادرم چی بگم؟ که تو همون لحظه مادرم اومد و به صورت من که کاملاً لال شده بودم خیره شد و گفت: "چت شده، سلامت رو قورت دادی؟" منم با ترس و لکنت سلام کردم و بعد از من اون دختره هم به مادرم سلام کرد. مادرم خیلی عادی جوابش رو داد و بدون این که از من سوالی بکنه دوتایی رفتن تو آشپزخونه. داشتم شاخ در می آوردم. دختری که حتی اسمش رو هم نمی دونم حالا با مادرم رفتن توی آشپرخونه و دارن آروم با هم صحبت می کنن. با خودم گفتم حتماً داره راجع به من یه چیزایی به مادرم میگه. کلاً دیگه هیچی نمی فهمیدم، رفتم تو اتاقم و سرم رو که از شدت درد داشت می ترکید، گذاشتم رو میز. داشتم تمام ماجرا رو تو ذهنم مرور می کردم که مادرم با یه لیوان آب و یه قرص اومد تو اتاق. همه چیز عجیب شده بود، مادرم از کجا فهمیده بود که من سر درد دارم. قرص رو که خوردم مادرم گفت:
- خواهرت میگه بازم تو خیابون دیدیش و نشناختی!
***
"جیم فنگ"
وقتی همه چیز
بوی آهن زنگ زده می دهد
از روی احساس که حرف می زنی
غلط می کنی
بعد تمام تیرهای چراغ برق!
چوبه اعدامت می شوند
و مجبور می شوی آهن باشی
و زنگ بزنی هر شب به خودت
برای عرض تسلیت
به مناسبت دائم المرگ بودن
اما شاید بهتر باشد
فراری شوی
و هر چقدر که می خواهی
غلط کنی!
***
"تظاهرات چشم ها"
رو به رویت می ایستم
دهانم را می بندم
و تنها در چشمهایت خیره می شوم
حالا دلم می خواهد
هرچه شنیدی
چشم به چشم همه جا پخش کنی
باور کن بی نگاهت هیچ انقلابی به پا نمی شود
***
گاهی دلم برای کسی تنگ می شود. دروغ چرا؟ همیشه دلم برای کسی تنگ می شود. این دلتنگی ها بیشتر از همه یک جور خود آزاری ست. اولین حالت وقتی کسی نمی داند دوستش داری و تو تنها نگاهش می کنی و می گذری و دلت همیشه برایش تنگ می شود. دومین حالت وقتی یک نفر می داند دوستش داری، او هم دوستت دارد (راست یا دروغ!) و تو می گذری چون چیزی نداری و باز هم چون تنها خودت هستی، بدون مخلفات، این بار بیشتر دلتنگ می شوی. بدتر از همه این که اگر کسی موضوع را نفهمد بهتر است چون در غیر اینصورت به طرز احمقانه ای محکومی به احمق بودن!
***
"پترس خطاکار"
دلت برای کسی تنگ نشود
وگرنه ریاضی محض هم که خوانده باشی
باید هر روز ماشین حسابت را نزدیک بانک پارک کنی
تا استعلام عشقت را بگیری
مبادا برگشت بخورد
می بینی! این جهان پنچر به درد تو نمی خورد
آن هم وقتی همه دنبال پر کردن سوراخ های بیشتری هستند
و تو نه تنها دستت به پستی و بلندی ها نمی رسد
حتی انگشتت هم از بس نتوانسه ادای پترس را در بیاورد
هر روز فحش می شود
حالا مجبوری برگردی به همیشه
هر شب توی رویاهایت زندگی خوبی داشته باشی
و دعا کنی که هیچوقت دلت برای کسی تنگ نشود
***
- خیلی حرف زدم، ببخشید.
- نه بابا، اشکالی نداره، من گوش نمی کردم.
***
تصمیم دارم از این به بعد توی هر پست اسم ۵ "فیلم" ، "موزیک" و "سایت یا وبلاگ" مورد علاقم رو بنویسم. در ضمن مواردی که می نویسم، بر اساس دسته بندی خاصی نیست.
فیلم:
۱- چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (سامان سالور)
۲- Life Is Beautiful (روبرتو بنینی)
موزیک:
۱- Bang Bang (نانسی سیناترا)
۲- U-Turn (آرون)
۳- هامون (شاهین نجفی)
۴- جبر جغرافیایی (محسن نامجو)
۵- شب رفت (کیوسک)
سایت و وبلاگ:
۱- وبلاگ شعر فراگفتار (جمال بیگ)
۲- وبلاگ غزل پست مدرن (سید مهدی موسوی)
۴- وبلاگ ارنستو (ادبی-اجتماعی)
***
شرمنده ام
جز این چند کلمه
چیزی برای گفتن ندارم
خودتان هر طور که دوست دارید
با آنها جمله بسازید:
"من"
"گوسفند"
نیستم"
"."
***
ماهنامه ی اینترنتی "ماندگار" شماره "۸۰" (آبان ۸۹) با یک شعر از من:
دو ماهنامه ی اینترنتی "هجوم" (مجله ادبی شمال) شماره ی "۱۵" با سه شعر از من:
مجله الکترونیکی شعر "وازنا" (آبان ۸۹) با یک شعر از من:
لینک دانلود مجموعه ۱۰ شعر از من در قالب یک فایل pdf:
***
در آخر یه تشکر مخصوص از همه دوستانی که توی این مدت که نبودم من رو تنها نذاشتن و به یادم بودن. سعی می کنم این بار زود به روز کنم. اگه این اتفاق نیفتاد، میشه احتمال داد که دوباره دم دمی شدم و به کم راضی نشدم!
" مسعود فخرپور"
"طول موج"
رهگذر اگر بودی
طوری علی چپ
می شدم
که هیچ صابونی
دلم را
کف نکند
آن وقت
هوس نمی کردم
پارازیت بشوم
روی روباه هایی
که برای
قالب پنیرت
دندان تیز کرده اند
حالا قبل از این که
چیزی بگویی
فرکانست را
روی من
تنظیم کن
"بمب بست"
داری به من...
فکر نمی کنی
کمی دیر
شده باشد؟
شاعر از بس
گرسنه است
معشوقه اش را
هر روز عوض
می کند
و از ترس سانتیمانتالیسم
فاحشه ها را
به شعر
راه نمی دهد
داری به من...
حتماً فکر می کنی
که دیر نیست
حداقل حالا
معلوم شد
شاعری که
عقده ای نباشد
شاعر نیست
"مسعود فخرپور"
ماهنامه ی اینترنتی "ماندگار" شماره "۷۴" (اردیبهشت ۸۹) با یک شعر از من:
دو ماهنامه ی اینترنتی "هجوم" (مجله ادبی شمال) شماره ی "۱۲" با دو شعر از من:
خبرنامه ی وبلاگ رو راه انداختم تا از این به بعد بتونم به روز شدن وبلاگ رو از طریق ایمیل به اطلاع دوستان برسونم.شاید زودتر باید این کار رو می کردم چون اطلاع رسانی به همه از طریق کامنت خیلی زمان میبره ، البته این رو هم بگم که می دونم خیلی ها براشون مقدور نیست که عضو خبرنامه بشن ، به هر حال هر طور شده اون عده رو هم از به روز شدن وبلاگ مطلع می کنم.اونطوری که توی کامنت ها خوندم و فهمیدم چند نفری از دست من به خاطر کامنتی که براشون گذاشته بودم (الان بهتره اسمش رو بذارم کامنت کذایی) و همینطور یه سری نوشته های من توی این پست (که حذف شد) ناراحت شدن ، از اون دسته از دوستان هم معذرت خواهی می کنم.در ضمن به لینک های روزانه سر بزنید و فراموش نکنید اگه براتون مقدور بود توی خبرنامه عضو بشید.در آخر باید یه تشکر کلی بکنم از همه ی کسانی که به من لطف دارن و همیشه سر میزنن و من رو شرمنده می کنن ، مثل همیشه امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم.
"ژوکوند"
می دانم چهارشنبه
در آزادی
انتظارات را
خوب نکشیدم
که نیامدی
از بس
وقتی برای من
ژوکوند می شدی
داوینچی خوبی
نبودم
و از تمام اتوبوس هایی
که ردپایت را
می بردند
جا می ماندم
اما هنوز
یک ایستگاه
به من
بدهکارند
لبخند هایی که
سوار کرج
می روند
"مالیخولیا"
مالی خولی یا
چیزی نزدیک
به دیوانگی
دنبال شاخ و دم
نگردید
همین که چشمهایم
دیگر نمی شنوند
گوش هایم
کور شده اند
و هنوز هیچکس
پیدایم نکرده است
دلیل دیوانگی ست؟
حالا شما
برای زندگی
دنبال وقت دیگری
باشید
دیوانه ها همیشه
بدون وقت قبلی
می میرند
"قایم باشک"
هیچ ذهنی
به فکرم
نمی رسد
آویزان نگاهت
که من را
صرف نظر
می کند
تمام شهر را
دنبالت می گردم
پیدا نشوی
همه ی عمر
گم خواهم ماند
"قیصر"
چشم ها را
درویش کنید
قضیه ناموسی
است
کاری نکنید
سوژه ی
فیلم بعدی
کیمیایی باشم
"عشق و سیاست"
عقل دوستت ندارد
قلب دوستت دارد
می بینی؟
عشق هم دو جناحی شده...
"انتخاب"
دنیای تو رنگارنگ است
و من سیاه
انتخاب سختی نیست
یک رنگی من
به تمام دنیایت می ارزد
"مسعود فخرپور"
بالاخره بعد از مدت ها تونستم این وبلاگ رو به روز کنم.از همه ی دوستانی که توی این مدت به من لطف داشتن صمیمانه تشکر می کنم ، امیدوارم که بتونم جبران کنم.به وبلاگ ها سر می زدم و پیگیر مطالب بودم اما به علت کمبود وقت ، فرصت کامنت گذاشتن نبود ، از این بابت عذرخواهی می کنم و یک عذرخواهی دیگه بابت این که انقدر دیر به روز کردم ، باور کنید دوست داشتم زودتر این کار رو انجام بدم اما واقعاً درگیر بودم و تا به امروز فرصتی پیش نیومد.عزیزانی که می خوان وبلاگ جدید رو لینک کنن ، لطفاً لینک رو به اسم خودم "مسعود فخرپور" و یا "م.ف.متروک" بذارن.در ضمن از این به بعد در قسمت (پیوندهای روزانه) ، لینک کارهایی از خودم که در سایت و یا وبلاگ های دیگه هست رو میذارم.